تبليغاتX
داستان من و تو


داستان من و تو

من: خدا یک روح رو در دو بدن می دمه. اگه اون دو بدن نیمه ی هم رو پیدا کنن یعنی اینکه روح کامل شده.
تو: مطمئنی که اینطوریه؟
من: آره، من مطمئنم که اینطوریه. همه میگن: 2=1+1 اما من می گم 1=1+1. این یعنی عشق.
تو: می فهممت. پس تو معتقدی که باید بگردی تا پیداش کنی؟
من: می دونی به گشتن نیست! تا به هر کی بگی ازت دوری می کنه. الان عشق برای خیلی ها مهم نیست! همیشه توجیه هست، همیشه بهونه هست، همیشه دلیل برای نشدن هست، همیشه نمی شه.
وقتی تو خیابون کسی رو پیدا می کنی می گن دوستی خیابونی و آشنایی خیابونی بده.
وقتی تو فامیل کسی رو پیدا می کنی می گن ازدواج فامیلی خوب نیست.
وقتی تو مهمونی پیدا می کنی یه چیزی می گن، وقتی تو مشافرت یه چیز دیگه!
وقتی توی نت پیدا می کنی دخترا می گن پسر خوب که نمیاد اینجا! میگن اینجا که جای این چیزا نیست! برای همه مثل ننگ می مونه!
وفتی تو دانشگاه پیدا می کنی...

می دونی همیشه حرف زیاده. همیشه دلایل بیخودی و بی منطق هست. پس با چه امیدی و با چه نگاهی باید دنبالش بگردیم؟

تو: حرفتو قبول دارم بدجور.
من: زندگی در مشت ماست. اما نمی شه اونو به طرف هر کسی پرتاب کرد.
تو: حق باتوئه.
من: افسوس که آدما همیشه به دنبال فرصتهای بهترن! اما شاید فرصت بهتر همونی باشه که در حال از دست رفتنه. کسی چه می دونه؟
تو: آره، کسی چه می دونه.
من: اینروزا عشق نه دیگه بو داره و نه رنگ. از هیچی نمی شه فهمید طرفت کیه؟ چیه؟ همه ماسک زدیم و به ظاهر زندگی می کنیم. فقط زنده ایم.
نگارش شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 3:8 توسط مه دی| |


Design By : Night Skin