|
زنانگی در اندیشه نیچه، فوکو و دریدا ژاک دریدا زبانشناس و فیلسوف با نظام تقابل های دوتایی زبان به بررسی منشا برتری یک قطب بر قطب دیگر می پردازد. بنابراین آن چه این سه را به هم پیوند می دهد دغدغه آنها درباره موجود دیگر بوده است که زنان عضوی از این گروه اند. نوشته حاضر می کوشد، شمه ای از یاری اندیشه های فردریش نیچه، میشل فوکو و ژاک دریدا را در حوزه زنان نشان دهد. تاکنون نیچه فیلسوفی ضد زن معرفی شده اما از زاویه ای دیگر می توان او را یاریگر اندیشه در محور زنان دانست. وی با توجه نهادن به فرهنگ دیونیزی و به تبع موسیقی، رقص، تردید در معنا، و استعاره که همه به نوعی ویژگی تاریخی زن محسوب می شوند کمک شایانی به ایجاد متن زنانه داشته است. نیچه دیونیزوس – خدای رقص و سرمستی و مظهر بی خودی و نا آگاهی- را در مقابل آپولون ایزد خرد و خودآگاهی و نظم زنده می کند و باروری فرهنگ یونان را همزیستی این دو با هم می داند. محمد ضیمران در کتاب نیچه بعد از هایدگر و دلوز اشاره به مترادف بودن زن با دیونیزوس و مرد با آپولون دارد که گذرا است.
ژاک دریدا زبانشناس و فیلسوف با نظام تقابل های دوتایی زبان به بررسی منشا برتری یک قطب بر قطب دیگر می پردازد. بنابراین آن چه این سه را به هم پیوند می دهد دغدغه آنها درباره موجود دیگر بوده است که زنان عضوی از این گروه اند.
استعاره و دوپهلوگویی متن های نیچه نیز از ویژگی های منتسب به گفتگو های زنانه است که در برابر متن منظم و دارای وحدت معنا قرار می گیرد، متنی مرد محور که همیشه حرفش یکی است!
او قفس آهنین وبر که انواعی از موجودات و مفاهیم به حاشیه رانده شده توسط تعاریف خردگرایی پشت میله هایش زندانی اند را متصور است. در این قفس زن به همراه دیوانه، سیاه، برده اسیر مانده. ۳ مناسبات دانش و جنون مانند فرهنگ آپولونی و دیونیزی نمایانگر ویژگی مردانه و زنانه است. فوکو قدرت را در رابطه با قطب مقابلش تعریف می کند و آن را «عملی در برابر اعمال احتمالی یا واقعی، آنی یا کنونی می داند. پس در برابر آن قطبی جز انفعال نیست اما این قطب و دیگری باید تا انتها به عنوان سوژه عمل بازشناخته شود و باقی بماند و در برابر قدرت واکنش نشان دهد».۴
این قدرت نیرویش را از کجا می آورد؟ ژاک دریدا پاسخ این سوال را نظام زبانی و تقابل های دوتایی اش می داند بحث او بسیار نزدیک به آراء نیچه و فوکو است. زیرا او نیز در بحث زبانشناختی اش به فرودست و دیگری توجه خاصی دارد و بیان می کند که تقابل های دوتایی موجود در زبان، هستی/ نیستی، خدا/ شیطان، ارباب/ برده ، خرد/ جنون و مرد/ زن با تاکید برتری یکی از قطب ها و به حاشیه راندن قطب دیگر معنا می یابد. این نظام زبانی معنایش را از همین تقابل ها و نفی یکی توسط دیگری می گیرد. به باور او مشکل از نظام های اندیشه ای است که بر بنیاد یقین مطلق و اصل اولی استوار است. در این تقابل ها زن در مقابل مرد نوعی نه مرد، کژی و ناهنجاری از الگویش که مرد است محسوب می شود. ۵ هدف دریدا ساخت شکنی این نظام است و جایی که فوکو کثرت قدرت را طرح می کند او هم دلیلی نمی بیند مفهومی بر مفهوم دیگر برتر دانسته شود. ژاک دریدا، وحدت ارسطویی این نظام را زیر سوال می برد و به آن نام نرینه معنا بنیاد می دهد. این نظام نرینه معنا بنیاد می پندارد می تواند دسترسی بلافصل ما را به حقیقت و حضور کامل اشیاء امکان پذیر کند. ۶ نویسنده: رویا - فتح الله زاده پی نوشت ۱. تاریخ جنون، میشل فوکو، مقدمه ۲. نظریهت های جامعه شناسی ، جورج ریتزر، صفحه ۵۱۷ ۳. تاریخ اندیشه های انسان شناسی، فکوهی، صفحه ۳۱۸ ۴. نظریه ادبی، تری ایگلتون، صفحه ۱۸۳ ۵. همان، صفحه ۲۶ منابع - ایگلتون، تری، نظریه ادبی، عباس مخبر، تهران: مرکز، ۱۳۸۱ - ریتزر، جورج، نظریه های جامعه شناسی، محسن ثلاثی، تهران: علمی ۱۳۷۴ - فکوهی، ناصر، تاریخ اندیشه ای انسان شناسی، تهران: نی، ۱۳۸۱ - فوکو، میشل، تاریخ جنون ، فاصمه ولیانی، تهران: هرمس، ۱۳۸۱
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 2:40 توسط مه دی
|
![]() شریف ترین فضیلت - در نخستین عصر والای انسانیت،دلیری در شمار برجسته ترین فضایل است؛ در دومین اش،دادگری؛ در سومین آن؛ میانه روی ؛ در چهارمین، فرزانگی.ما در کدام عصر می زی ایم؟تو در کدام عصر می زی ای؟ - فریدریش نیچه،آواره و سایه اش -
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:52 توسط مه دی
|
همه چیز را نثار کردم
همهء دار و ندارم را٬ پس پشت چیزی نیست جز تو٬ای امید گرامی! - فریدریش نیچه -
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:37 توسط مه دی
|
برگزیده سخنان فریدریش نیچه 3 اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد.
حقیقت گونه ای خطاست که بدون آن نوع خاصی از موجود زنده {یعنی انسان} توان ادامه زیست نخواهد داشت. ارزش آن چیزی است که برای زندگی انسان ضروری است. آنكه پرنده نیست، نباید بر پرتگاهها آشیان سازد.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:16 توسط مه دی
|
رنج، هنر و آری گفتن به زندگی
Anti _Christ Walter Kaufmann, Princeton University Press, ۱۹۷۴
والتر کافمن یکی از مهمترین مفسران نیچه است و این کتاب نقطه عطفی در تاریخ نیچه شناسی است. بخش «هنر و تاریخ» که یکی از بخش های محوری کتاب است در باب هنر و رنج بحث می کند. کافمن شرح می دهد که برای نیچه هنر در واقع پاسخی است که فرد در قبال رنج از خود نشان می دهد. آنچه در اینجا دیده می شود، اراده معطوف به قدرت است که به صورت هنر متجلی می شود. ارگانیسم در قبال رنج ها و حرمان ها به جهان خلاقیت هنری پناه می برد و بدین ترتیب سلامت خود را دوباره پیدا می کند. در جهان یونانیان باستان، آدمی خود را در برابر ژرفنای هول انگیز هستی می یافت و غلبه بر هراس ناشی از مواجهه با این ژرفنا تنها به مدد هنر برایش میسر بود. تراژدی یونانی بارزترین جلوه اراده معطوف به قدرت بود که به هستی و حیات آدمی صبغه ای هنری می بخشید. در جهان نیچه یگانه ساحتی که حیات انسان را قابل تحمل و رنج هستی را قابل توجیه می کند، سویه «زیباشناسی» (یا همان هنر) است. هنر در واقع محرک ارگانیسم است و حیات جدیدی در آن می دمد. در هنر است که فرد این قابلیت را پیدا می کند که با بحران های زندگی روبه رو شود. هستی آدمی کلاً از اراده معطوف به قدرت ناشی می شود. قدرت هستی در این است که تا چه حد می تواند با بحران مواجه شود. در ارگانیسم نیز اراده معطوف به قدرت دیده می شود. ارگانیسم در رودررویی با رنج بعد دیگری را از خود به وجود می آورد که همان آفرینش زیبایی است. هر نوع از «زیبایی» در کنار جهان رنج پدید آمده است. لذا هنر و رنج در کنار یکدیگر واقع می شوند. سلامت ارگانیسم در گرو این امر است که تا چه حد می تواند رنج را تحمل کند و برآیندی خلاق از آن به وجود آورد. در حقیقت به واسطه رنج و بحران است که ارگانیسم نیرومندتر شده و اراده معطوف به قدرت در آن ظهور می یابد. در اینجا می توان به اراده معطوف به فرم Will to Form نیز اشاره کرد. برای نیچه ما میان «صورت» (Form) و «آشوب» یا «بی شکلی» (Chaos) قرار داریم. از طریق هنر ما می توانیم بر آشوب و بی شکلی آغازین غلبه کنیم و به جهان شکل بخشیم. فرم (صورت) نقطه اوج خلاقیت هنری است. در فرم جهان دوباره آفریده می شود و این بدان ماند که ما در خلق دنیا سهیم هستیم. لذا آفرینش هنری به واسطه بهره مندی از «فرم» از عامل قدرت نیز برخوردار است. به عبارت دیگر به واسطه وجود قدرت است که آشوب و بی شکلی تبدیل به یک عامل «تائیدکننده» (affirmative) زندگی می شود. هنر در واقع همان عنصر تائیدکننده حیات و در حکم «آری گویی» به زندگی است. هنرمند خود نشان دهنده اراده معطوف به قدرت در قالب جهان فرم است. نیچه در حقیقت در پی آن است که آنچه را که تائیدکننده زندگی است از آنچه که حیات را نفی می کند جدا سازد. بوداگروی و مسیحیت برای نیچه نشان دهنده جریان نفرت از زندگی اند. در اینجا حیات مورد انکار قرار گرفته و نوعی انتقام گیری از زندگی وجود دارد. بیزاری از زندگی در آئین بودا در قالب «میل به هیچ» خود را نشان می دهد. در اینجا «نیروانا» همان انکار زیستن است. زندگی دارای ابعاد متنوع و متکثر است. نیروانا همان نفی کردن این جهان تکثر است. یکی دیگر از مضامین محوری تفکر نیچه «تکرار ابدی» (یا «بازگشت جاودان») است. این بدین معنی است که جهان بر پایه یک «تکرار ابدی» قرار دارد و در واقع بیزاری از زندگی همان بیزاری از تکرار ابدی هستی است. یوتوپیائیسم (ناکجااندیشی) در واقع نه گفتن به تکرار ابدی است. حال آنکه جنبه تائیدکننده حیات آری گفتن به این تکرار ابدی است. در این آری گفتن به تکرار ابدی حیات نوعی اراده معطوف به قدرت نهفته است. مفهوم «تکرار ابدی» نقطه مقابل جهان دیالکتیکی هگل است. در هگل زندگی به طور اجتناب ناپذیری تاریخی است که از نفی در نفی تز و آنتی تز حاصل می شود. در تکرار ابدی، دیالکتیک به عنوان یک توهم کنار گذاشته می شود. در دیالکتیک نیز می توان بیزاری از زندگی را مشاهده کرد. در اینجا چیزها آن طور که هستند مورد پذیرش واقع نمی شوند و در واقع دیالکتیک کوششی است برای فرار از زندگی که در قالب «سنتز» خود را نشان می دهد. در «تکرار ابدی همان» نوعی گشادگی نسبت به جهان و هستی مورد نیاز است که در آئین بودا و مسیحیت دیده نمی شود. در اینجا ما به پدیده «هیچ انگاری» برخورد می کنیم. در تکرار «ابدی همان» جنبه های افلاطونی نیز به کنار می رود و جهانی «فوق حسیات» (supersensual) وجود ندارد. در حقیقت در اینجا انسان می ماند و هنر و این هنرمند است که زندگی چون تکرار ابدی را میسر می سازد. این همان چیزی است که ریلکه از آن به عنوان «آری» گفتن به زندگی نام برده. لذا دیده می شود که در تکرار ابدی ایده «پیشرفت» که ایده مسلط قرن ۱۹ اروپا بوده است به کنار می رود و جهان به صورت یک پدیده آنومیک خود را به ما عرضه می دارد. - مسعود یزدی - روزنامه شرق
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:0 توسط مه دی
|
چه کس در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟ آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد، خنده می زند بر همهء نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک. - چنین گفت زرتشت،بخش یکم،اثر فریدریش نیچه -
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:53 توسط مه دی
|
نیچه درغروب بت ها زیبایی را یک مفهوم نمی داند بلکه یک کلمه توخالی می داند و می گوید که آدمی جهان را غرق در زیبایی می یابد در حالی که علت این زیبایی که می بیند خود اوست. نیچه هیچ چیز را به جز خود آدمی زیبا نمی داند. اندیشه های نیچه را از کتابش غروب بتها در این مقاله بررسی می کنم. نیچه در این کتاب گزین گویه های خود را آورده است. او مهمترین سئوال بشر را "چرا؟"ی زندگی می داند و می گوید که بشر در صورت پاسخ دادن به این سئوال به فکر جواب دادن به "چگونه؟" ها می تواند باشد. او حقیقت را همانند زن دارای پوشش می داند که خود را پنهان می کند. نیچه معتقد است همرایی فرزانگان حقیقت را تعریف نمی کند چون ممکن است خود آنان رو به تباهی بروند. او همچنین از دورینگ فیلسوف آلمانی که کتابی درباره ارزش های زندگی نوشته انتقاد می کند و می گوید که نمی توان زندگی را ارزش یابی کرد. نیچه سقراط را از مردم پست می داند که بد سیرت بود و مردم را نیز مثل خود به تبهکاری و آشوب غرایزشان کشاند. نیچه معادله سقراطی عقل = فضیلت = سعادت را باطل می داند. او از جدلگری سقراط انتقاد می کند و سقراط را دلقکی می داند که با دلقک بازی خود می خواهد مردم او را جدی بگیرند. سقراط با این کار از مردم نادان انتقام می گیرد و آنها را با جدل بازی خود می فریبد. به این دلیل او مورد نفرت آنان واقع می شود. چون آنها با جدل بازی سقراط به زورگویی نسبت به هم می پردازند و نیز چون با به جان هم افتادن غریزه هایشان زشتی سقراط به کار می آید تا درمانی برایش باشد این دو عامل باعث فریفتن آنها می شود. سقراط عقل را نجات بخش معرفی می کند عقلی که خود عامل بدبختی ست. نیچه انتقاد می کند که مردم مسیحیت را بد فهمیده اند و سقراط را هم. نیچه می گوید که جهان حقیقی دروغ است و فیلسوفان آن را مومیایی شده تحویل مردم داده اند. آنها سعی کرده اند دنیای حواس را دنیای خطاها و اشتباهات معرفی کنند و به عقل بچسبند. نیچه از فلیسوفان الئات انتقاد می کند که حواس را برای شناخت باطل دانسته اند. او می گوید که این حواس نیستند که به ما دروغ می گویند بلکه آنچه از گواهی آنها می سازیم یعنی عقلمان به ما دروغ می گوید. او حرف هراکلیتوس را تایید می کند که جهان بود را غیر واقعی می دانست و جهان نمود را جهان حقیقی معرفی می کرد. یکی دیگر از اشتباهات فیلسوفان که نیچه یادآوری می کند این است که نخستین و آخرین را به جای یکدیگر می گیرند. فیلسوفان ریشه در چیزی داشتن را بد می دانند و علت نخستین را به همین دلیل جستجو می کنند اگر چه این نظر را نیچه قبول ندارد و به همین دلیل متافیزیک علت نخستین را بی مورد می داند. از نظر او مفاهیم جوهر علت شیئیت و وجود مفاهیمی هستند که بشر را به خطا می اندازد و اطمینان از یقین وجودی گریبان فیلسوفان را گرفته است. اطمینانی که باید آن را رها کرد. ● نیچه چند گزاره پیشنهاد می کند: چه بسا دلایلی که جهان را جهان نمود به ما معرفی می کنند دلایل واقعی هستند و واقعیت قابل اثبات دیگری وجود ندارد. نشانه های شناسایی جهان نشانه های نیستی هستند و تضاد جهان حقیقی با جهان واقعی ساخته ذهن بشر است. هر آنچه بشر درباره جهان دیگری غیر از این جهان (جهان نمود) جستجو می کند وهم و خیال است. تقسیم بندی جهان به دو جهان حقیقی و نمود از کانت به ما رسیده و اشتباه است. چنین تقسیم بندی معنی ندارد. ● نیچه خطاهای گریبان گیر بشر را یادآوری می کند: جهان حقیقی برای فرزانگان دست یافتنی ست. نمی توان به جهان حقیقی اکنون دست پیدا کرد. اما آن را به فرزانگان و زاهدان وعده داده اند. جهان حقیقی را نه می توان به دست آورد نه می توان اثبات کرد. چون نمی توان به جهان حقیقی دست پیدا کرد پس نمی توان آن را شناخت. جهان حقیقی فقط یک ایده است که به درد نمی خورد و فایده ای ندارد و ایجاد وظیفه هم نمی کند پس باید آن را رها کرد و دور انداخت. حالا که از شر جهان حقیقی راحت شدیم کدام جهان باقی می ماند؟ ما از جهان نمود هم خلاص شدیم! نیچه از کلیسا انتقاد می کند و می گوید که کلیسا می خواهد هوس را در انسان نابود کند زیرا آن را زشت می داند. این یعنی دندان خراب را به جای ترمیم از ریشه بکنیم. نیچه پیشنهاد زیبا کردن هوس را می دهد. او کسانی را که قصد ریشه کن کردن هوس را دارند افرادی سست اراده می داند که به تباهی گرفتار شده اند. نابود کردن هوس از نظر نیچه توسط کسانی پیشنهاد شده که نتوانسته اند خودشان پارسا شوند. نیچه خود را اخلاق ناباور و مسیحیت ستیز معرفی می کند و. می گوید که رفتارش با دشمن درونی چنان است که آن را روحانی می کند و به ارزش آن پی می برد. کلیسا مردم را به داشتن آرامش روح دعوت می کند ولی نیچه آن را یک بد فهمی می داند و می گوید که با آرامش روح در واقع حیوانیت بشر در ساحت اخلاق یا دین قرار می گیرد و شرارت ها و تنبلی های ناشی از غرور لباس اخلاق می پوشد. طبیعت گرایی اخلاقی یعنی اخلاقی سالم که زیر قاعده بایست و نبایست است اما اخلاق طبیعت ستیز همان اخلاقی ست که دین به بشر یاد داده است و این اخلاق در مقابل غریزه های حیاتی قرار می گیرد. نیچه مخالف اخلاق طبیعت ستیز است زیرا این اخلاق غرایز را محکوم می کند و به خواهش های زندگی جواب منفی می دهد. مسیحیت از نگاه نیچه طغیان علیه زندگی ست. در این نوع اخلاق خدا ضد زندگی معرفی می شود. نیچه دستورالعمل صادر کردن مسیحیت برای چنین و چنان بودن بشر را محکوم می کند و آن را باطل می داند و آن را نشانه تباهی زدگی می داند. نیچه به بررسی چهار خطا پرداخته است. اولین خطایی که نیچه عنوان می کند خطای جا به جایی نتیجه و علت است. او مثال کسی را می زند که با رژیم غذایی سعی در لاغر کردن خود دارد و علت عمر دراز خود را مدیون این رژیم غذایی می داند. در حالی که چون سوخت و ساز بدن او کم است این رژبم غذایی برایش مناسب است و اگر فرد دیگری مثلا یک دانشمند با سوخت و ساز بدنی بالا به این رژیم غذایی بپردازد از بین خواهد رفت. نیچه رابطه فضیلت و سعادت را بررسی می کند و می گوید که زندگی دراز پاداش فضیلت نیست بلکه فضیلت زندگی دراز را به وجود می آورد. دومین خطای مورد نظر نیچه خطای رابطه نادرست علیت است. از نظر نیچه بشر به خطا ذهن انگیزه و اراده را علت اندیشه می داند و نیز من (سوژه) به نظر او نمی تواند برای اندیشه علت باشد. نیچه می گوید که اراده چیزی را تغییر نمی دهد و عوض نمی کند و نمی تواند بازگو کننده چیزی باشد. او انگیزه را نیز به عنوان علت کردار نفی می کند. نیچه جهان ذهنی و جهان اراده را وهم و آفریده بشر می داند. نیچه می گوید که بشر خودش واقعیت است اما به اشتباه خود را علت در نظر می گیرد و به جستجوی واقعیت می رود و این واقعیت را خدا می نامد. سومین خطایی که نیچه مطرح می کند خطای علت های حاصل از وهم و خیال بشر است. علت جویی بشر نه به عنوان احساس یک پیش آمد بلکه به عنوان معنای آن به میان آمده و گمان های بشر به خطا به عنوان علت قرار گرفته اند. حافظه به دنبال تفسیر علت هاست نه خود علت ها. چون ذهن بشر به تفسیر علت ها عادت کرده در را به روی جستجوی علت ها بسته است. ذهن به دنبال خود علت نیست بلکه به دنبال گونه ای از علت است که رهایی بخش و سبک کننده باشد. اخلاق از علت های ناشی از خیال آدمی به وجود آمده است. اخلاق و دین از مقوله روانشناسی خطا هستند. زیرا علت و معلول جا به جا شده و معلول یعنی باور حقیقت را به جای خود حقیقت نشانده اند. آخرین خطا مربوط به اراده آزاد است. احساس مسئولیت کردن از خواست گناهکار بودن به وجود می آید. زیرا هر کردار را حاصل اراده می دانند. نیچه خود را اخلاق ناباور معرفی می کند که به دنبال ریشه کن کردن مفاهیم گناه و کفراست. او می گوید که خصلت های انسانی از خود او از جامعه از نیاکانش حاصل نشده است. وجود آدمی از یک اراده یا نیت حاصل نشده است. صرف کردن هستی خود برای یک هدف از نظر نیچه معنی ندارد زیرا هدف آفریده ذهن بشر است. از نظر نیچه چون علت و معلول درباره دین جا به جا شده مذهبی ها می گویند که افراد باید چنین بکنند و چنان نکنند تا سعادتمند شوند. در حالی که نیچه می گوید فرد سعادتمند خودش می داند چه بکند و چه نکند و سعادتمندی او موجب می شود که این را تشخیص دهد و نیازی به دین نیست. نیچه واقعیت اخلاقی را قبول ندارد و آن را نفی می کند. او داوری اخلاقی را نیز باور ندارد. او حقیقت را به کل انکار می کند. او اخلاق را فقط زبان نشانه ها می داند. او مسیحیت را ملامت می کند که در صدد بهبود بخشیدن بشر است اما او را ناتوان و افسرده کرده است. اخلاق از نگاه نیچه یک نژاد خاص را پرورش می دهد و انسان را به مفهوم ضد خویش ترغیب می کند تا به افرادی که از نژادهای دیگرند بدی کند. در مورد آلمانی ها در کتاب غروب بت ها نیچه به تفضیل بحث کرده است. وی روح آلمانی را به الکل و مسیحیت مبتلا می داند. ژرفی و جدیت آلمانی را رو به پایان می داند. از نظر او فرهنگ آلمانی رو به زوال است. چون آموزش عالی همگانی شده و دیگر فقط منحصر به افراد ویژه نیست نیچه می گوید به این دلیل آموزش و در نتیجه فرهنگ در آلمان افت کرده است. او دیدن آموختن را ارزشمند می داند یعنی به هر طرف نگاه کردن و اراده قوی داشتن که با اجبار در پاسخ گویی در تضاد است و عینی گری ست. نیچه اندیشیدن آموختن را نیز واجب می داند. او می گوید که باید ریزه کاری ها را حس کرد و رقصیدن سبک بالانه در اندیشیدن را می ستاید. او از فلسفه مفهوم پردازی متنفر است و از کانت به دلیل همین مورد انتقاد می کند. او کانت را یک سنجشگر می داند نه یک فیلسوف. نیچه می گوید بعد از آموختن دیدن و اندیشیدن باید نوشتن را هم آموخت و خود را دارای هر سه امتیاز می داند. او خود را مرد نا به هنگام معرفی می کند یعنی کسی که زودتر از موعد مقرر آمده است. نیچه از اندیشمندان بسیاری انتقاد می کند. او ارنست رنان را کسی معرفی می کند که به هدف نرسیده و او را بیمار اراده می داند زیرا در مفاهیم مسیحی چرخیده است. نیچه می گوید که سنت بوو دور از منش مردانه است و از نشان بزرگی دور است و ذوقی سست بنیان دارد. نیچه مسیحیت را یک سیستم می داند و جورج الیوت را یک مسیحی که به این سیستم مسیحیت مبتلا شده است. او می گوید وقتی آدمی به این سیستم دچار شد نمی داند خیر او کدام است و شر او کدام. اگر بشر به شهود بداند که خیر او کدام است و شر او کدام دیگر به اخلاق نیازی ندارد. نیچه ژرژ ساند را یک دروغگوی گزافه گو معرفی می کند که مثل هوگو و بالزاک بیمزه است. او مشاهده را برای مشاهده نمی خواهد و می گوید که در هنگام تجربه نباید به خود نگاه کرد. کسی که به طور غریزی روانشناس است نگاهش تنها برای نگاه کردن نیست بلکه برای شکار واقعیت است. از نظر وی هنر گزافه گویی می کند و کژدیسه است یعنی دروغ نماست. دیدن آن چه هست کار هنرمندان نیست بلکه کار افراد واقعیت نگر است. سرمستی شرط داشتن دید هنرمندانه است. یعنی بالا رفتن حساسیت افراد که احساس قوی در آنها به وجود آورد و باعث افزایش نیرو شود. بشر با آرمانی کردن به دنبال ستایش شدن است. برخلاف دید همگان آرمانی کردن کندن شاخ و برگ ها و آشکار کردن اصل نیست بلکه ریشه کن کردن جلوه های اصلی ست که جنبه های دیگر را هم نابود می کند. در این حالت آدمی به همه چیز غنا می بخشد و همه چیز را پر از نیرو می بیند. نیچه دو معنای آپولونی و دیونوسوسی را در زیباشناسی وارد کرده است. سرمستی آپولونی چشم را تیز می کند و برای نقاش و مجسمه ساز و شاعر لازم است ولی حالت دیونوسوسی همه عاطفه را تیز می کند و قدرت دگرگون کردن همه چیز را به آدمی می دهد و دریافت او را بالا می برد. این حالت لازمه موسیقی دان شدن است. نیچه معمار را نه آپولونی می داند نه دیونوسوسی بلکه کار او را کار اراده می داند. او معماران را زیر نفوذ قدرت می داند که به سبک های شکوهمند معماری پرداخته اند. نیچه توماس کارلایل را صاحب اشتیاق برای داشتن ایمان می داند اما این اشتیاق را دلیل بر داشتن ایمان نمی داند بلکه خلاف آن می داند. او امرسون را روشن اندیش تر و ناب تر از کارلایل می داند. امرسون فردی سرزنده و شکرگزار است. نیچه درباره داروین می گوید که نظریه تکامل دار.وین را بیشتر گواهی کرده اند تا اثبات. نیچه می گوید که نبرد برای قدرت است. او نبرد در طبیعت را عکس آن چیزی می داند که داروین مطرح کرده است. نیچه می گوید که هیچ نوعی به کمال نمی رسد و ناتوانان چون تعدادشان بیشتر از توانمندان است و از آنها زیرک ترند بر آنها چیره می شوند. نیچه مردم شناسان را درصدد برتری جستن بر مردم می داند که حساب خود را از فرودستان جدا می کنند. نیچه زیبایی را یک مفهوم نمی داند بلکه یک کلمه توخالی می داند و می گوید که آدمی جهان را غرق در زیبایی می یابد در حالی که علت این زیبایی که می بیند خود اوست. نیچه هیچ چیز را به جز خود آدمی زیبا نمی داند. او می گوید که قدرت آدمی و دلیری اش با زیبایی افزایش می یابد و با زشتی کاهش پیدا می کند. آدمی از زشتی گریزان است زیرا از پست شدن نوع خود نفرت دارد. شوپنهاور از نگاه نیچه یکی از بزرگ ترین دروغگویان تاریخ است و دیدگاه او میراث مسیحیت است. زیرا شوپنهاور زیبایی را مثل پلی می بیند که آدمی به آن سوی آن برای رسیدن به نجات ابدی برود. افلاطون از این نیز فراتر رفته است. فلسفه افلاطون به دلیل وجود جوانان زیبا در آتن کاربرد یافته است. نیچه معتقد است که دیدار این جوانان باعث کام پرستی افلاطون برای خلق فلسفه اش شده است. هنر برای هنر شعاری ست که نخستین بار ویکتور کوزن به آن پرداخت و جهت اخلاقی کردن هنر به کار رفت. نیچه می گوید با گرفتن هدف اخلاقی هنر از آن دیگر هیچ هدفی برای هنر باقی نماند. شور ناب می گوید که بی هدفی و بی غایتی برای هنر بهتر از هدف و غایت اخلاقی داشتن آن است. هنر می خواهد از زندگی رنجها را بزداید اما هنرمند جنگ با تراژدی درونش را انتخاب می کند زیرا به رنج خو کرده است. نیچه معتقد است اگر درباره موضوعی داد سخن برانیم دیگر آن را از کف داده ایم پس بهتر است سکوت اختیار کنیم. نیچه واگنر را طالب دیوانگی ناب می داند که هنر را نشان می دهد و غریزه های وحشی خوابیده در خود را بیدار می کند. او ژولیوس سزار را تحسین می کند که زیر فشار نبوغ و کار زیاد به راه رفتن در هوای آزاد می پرداخت. نیچه خودخواهی را به کل بد نمی داند بلکه معتقد است خودخواهی چه بسا دارای ارزش است و چه بسا بی ارزش است. این باارزش یا بی ارزش بودن خودخواهی بستگی به دارنده آن دارد که آیا زندگی را فرازنده است یا فروشونده آن می باشد. یعنی بسته به تاثیر خودخواهی بر زندگی می توان درباره ارزشمند بودن یا بی ارزش بودن آن نظر داد. نیچه افراد آنارشیست را قبول ندارد چون در وجود آنارشیست ها غریزه علت جویی ست که آنها را به انتقاد از شرایط موجود می کشاند. آنارشیست از همه می نالد و نالیدن بدون انتقام جویی وجود ندارد پس به فکر معامله به مثل است. سوسیالیست ها بد حالی خود را به دیگران نسبت می دهند و مسیحیان آن را به خود مربوط می دانند. نیاز به انتقام از نیاز به لذت می آید تا کمبودهای خود را برطرف کنند. نیچه مسیحی و آنارشیست را تباه شده می داند که دائم به فکر انتقاد از شرایط موجود هستند. حتی کسی که به فکر سود خود نیست از نظر نیچه فرد جالبی نیست چرا که زندگی از نظر چنین فردی بی ارزش است و همه چیز بی ارزش است. زندگی فروشونده از نگاه نیچه وقتی حاصل می شود که همه با هم برابر شوند و شکاف در جامعه از بین برود به این دلیل نیچه سوسیالیست ها را تباهی زده می داند. ارزش چیزها گاهی به آنچه به کار می آید نیست بلکه به آنچه برایش پرداخت شده می باشد. نیچه لیبرال ها را دشمنان آزادی می داند زیرا قدرت را سست می کنند و مردم را ترسو و لذت جو می کنند. نیچه آزادی را جوابگوی رفتار خود دانستن می داند یعنی دیگران و خود را در راه آرمان خود فدا کردن. مردمی که به ارزش رسیدند به وسیله لیبرال ها نبوده است. نظر نیچه درباره مدرنیت این است که نهادها دیگر به درد نمی خورند و دموکراسی همان شکل فروپاشیده دولت آلمان است. او قدرت روسیه را پایدار می داند. او نهادها را بی مسئولیت می داند که این نهادها آنچه را که واقعا آنها را نهاد می کنند با نفرت از خود دور می کنند. او زناشویی مدرن را ضد مدرنیت می داند چون نهاد خانواده در جامعه مدرن بسیار سست و متزلزل است. نیچه پایه ازدواج را عشق نمی داند بلکه نیازهای جسمانی و مالکیت دیگری می داند. او سوسیالیست ها را به این دلیل قبول ندارد که به کارگران حقوقی بیشتر از آنچه باید داده اند و به آنها حق اجتماع و حق رای سیاسی داده اند یعنی آنها را از نظر نیچه برای سروری کردن ساخته اند. آزادی را ”هر چه می خواهم می کنم“ نمی داند زیرا آن را مایه تباه شدن می داند. آموزگاران اخلاق از نگاه نیچه افرادی ریاکارند که ریا را به معصومیت تبدیل کرده اند و به دنبال به دست آوردن اعتبار نزد دیگران هستند. این همان عقل عملی کانت است که سعی می کنند اعمال خود را توجیه کنند و آنچه می کنند اثبات کنند. نیچه انسان های بزرگ را کسانی می داند که انرژی زیاد در خود دارند. او ناپلئون را ستایش می کند و او را میراث تمدن قدرتمند می داند. او نابغه را توانا و پیر و زمانه اش را ناتوان و جوان می داند یعنی زمانه ای که نابغه در آن زندگی می کند نسبت به خود نابغه کم تجربه و خام است. چون نابغه به فکر خود نیست ریخت و پاش می کند و طغیانگر است. نیچه تبهکاران را افرادی قوی می داند که در شرایط ناجور قرار گرفته اند و غریزه خطر کردن و نگون بختی در آنها وجود دارد و در جامعه رام به تباهی کشیده می شوند. نیچه زیبایی را همانند نبوغ حاصل کار و کوشش نسل ها می داند نه یک پیشامد. او بازگشت به طبیعت را که روسو پیشنهاد کرده اخلاقی دروغین می داند و به جای آن فراز آمدن از طبیعت را پیشنهاد می کند. یعنی به جای برابری که روسو پیشنهاد می کند نیچه می گوید که نباید نابرابران را برابر کرد. نیچه گوته را آرمان پرست و تاریخ ستیز معرفی می کند که با گسست حسانیت و عقل جنگیده است. نیچه سبک نگارش خود را که شامل استفاده از حداقل کلمه هاست مدیون رومی ها می داند اما می گوید که یونانی ها بر او اثر نداشته اند. او دیالوگ افلاطون را جدلی کودکانه می داند که ملال آور است. او آرمان افلاطون را براندیشه مسیحی موثر می داند اما سوفسطائی را فرهنگ واقع نگر می داند که جنبشی ارزشمند بوده است در حالی که مکتب های سقراطی مهار گسیخته بود و جز تباهی غریزه های یونانی را نشان نمی دهد. ارسطو از نظر نیچه احساس تراژیک را بد فهمیده است همانند بدبینان روزگار خود نیچه اما خود او آری گفتن به خوشی های زندگی را دیونوسوسی نامیده است که به جای رها کردن خود از ترس و رحم از جاودانه بودن لذت می برد و مجددا همه ارزش ها را در زایش تراژدی اولیه ارزیابی می کند. نیچه خود را از این نظر شاگرد دیونوسوس می نامد. در آخرین بخش از کتاب غروب بت ها نیچه از زغال سنگ و الماس می نویسد. زغال سنگ به الماس می گوید: ما خویشان نزدیک هستیم. سپس نیچه می نویسد: چرا نرم و سست بودن؟ چرا انکار در دل داشتن؟ چرا سرنوشت را در نگاه کم داشتن؟ آفرینندگان سخت هستند. خوشبختی در نوشتن آرزوی هزاره هاست. پس سخت شوید تا بتوانید چیزهای جدید به وجود آورید. ●منبع: غروب بتها- نیچه- ترجمه داریوش آشوری- نشر آگه- ۱۳۸۲- تهران.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:39 توسط مه دی
|
واپسین
شطحیات نیچه نیچه عادت دارد به تکرار مکرر و مقولات مُشابهی را مدام در وضعیتهای گوناگون قرارمیدهد به طوری که نگرنده خیال میکند جلوی یک دستگاه "شهر فرنگ" نشسته که در خلالحرکات آن عناصر مشابهی تغییر جهت و تغییر معنا و تغییر رنگ میدهند... بفیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب...
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 3:30 توسط مه دی
|
یک فیلم منحصر بفرد از آخرین سالهای زندگی فریدریش نیچه:
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:16 توسط مه دی
|
نیچه و افلاطون ستیزه سرسختانه و نستوه نیچه با افكار عمومی به كلی از گونه دیگر است. نیچه برخلاف افلاطون عامه را از آن رو كه چشم به حقیقت ندارند نكوهش نمی كند. برعكس نكوهش و به بیاتی دقیق تر اعلام جنگ او با عوام، «گله» ها، «بسیارتر از سیاران» ، «مگسان بازار» و به طور كلی عامه مردم از آن روست كه آنها با اتكا به میراث حقیقت افلاطونی و فلاسفه دیگر تنها عجز و ناتوانی خود را می پوشانند. تفكر نیچه روان شناسی نقادانه كل تاریخ فلسفه است. به ساده ترین زبان او تمام فلاسفه را به دروغگویی متهم می كند. او بر آن است كه آدمی را هرگز امكان رهیابی به حقیقتی كه مطلق، نامشروط و قائم به خود باشند نیست؛ چرا كه نگاه هر انسانی به جهان ممكن نیست از حد پرسپكتیو و منظر محدود و نسبی او فراتر برود. پرسش نیچه آن است كه چرا كسانی به اسم عشق به دانایی در كمال خودخواهی معرفت خود را كاشف از حقیقت مطلق جامع، ابدی و ثابتی دانسته اند كه می توان نحوه زندگی این جهانی را از سرچشمه آن تعیین كرد و پاسخ نیچه در یك كلام عطف اراده به سوی قدرت و انحطاط نیروی زندگی است. نیچه بر آن است كه هیچ حقیقتی ورای همین جهان كه مدام در شدن و صیرورت است وجود ندارد و آنچه انگیزه این صیرورت و گردش ابدی است، چیزی جز اراده ای به سوی قدرت نیست. بنابراین آنها كه بر وفاق این اراده و بدون دغلبازی و پنهان كاری می زیند- از جمله ماجراجویان، جنگجویان و مهتران به حقیقت نزدیك ترند. نه تنها نسبت به همگان بل در میان فلاسفه نیز نیچه یك نابغه مستثنا و بی همتاست. شراره های شعله خیز و فرآورده های تند و تیز این ذهنی كه آن رابه آتشفشانش مانند كرده اند، به لحاظ وفور و گونه گونی با آثار اندیشمندان بزرگ شرق همچون مولوی و كنفسیوس قابل قیاس است. سخن بر سر آن است كه وانهادن پرسش ها به هر دلیلی خیانت به خویشتن خویشمند خویش است. آنچه فلسفه بیش و پیش از هر چیز به ما می آموزد راهی به سوی رامش و آسایش و غنودن بر بالین حقیقت نیست، بل بازگشت و بازیافت خویشتن خویش ماست. پرسش های فلسفی نه انتخابی دلخواه اند و نه دیكته ای نادلخواه. پرسش های فلسفی زاده های طبیعی و خود به خودی ارواحی است كه یك بار برای همیشه به خود بازگشته و خود شده اند. پرسش های فلسفه رشحات ناگزیر و اجتناب ناپذیر آزادی و خلوص كودكانه ای است كه گویی آن را در سویدای هر یك از ما به امانت نهاده اند. برآمدگه پرسش های فلسفی صرفاً به این یا آن ملت و به این یا آن طبقه و نژاد تعلق ندارد. حتی می توان گفت كه روح فلسفه خاص و عام، اقلیت و اكثریت نمی شناسد. - روزنامه همشهری -
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:57 توسط مه دی
|
نیچه و استعاره نیچه را می توان سلف فیلسوفان پست مدرن دانست چرا که او از منتقدین سرسخت مدرنیته و دوران روشنگری قرن هجدهم بوده است. نیچه منظر ها را در هم می ریزد و برای نوشتن تفکراتش و بیان نظراتش نیز باید راهی جدید برگزیند تا این نوآوری را تکمیل کند. او با سبک نوشتاری خود نشان داد که فلسفه و شعر از یکدیگر جدا نیستند و زبان ریاضی جزء ذات فلسفه نیست. به نظر می رسد نیچه طبقه بندی فلسفه را تحت عناوین موجود غیرممکن می دانسته و همین موضوع باعث می شود او نوع تازه یی از نوشتن را ابداع کند. او در مورد این پرسش که فلسفه نوعی هنر است یا نوعی علم، معتقد است که فلسفه هم در مقاصد و هم در نتایجش هنر است. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت، بخش سوم « درباره جان سنگینی» چنین می گوید؛«من از بسی راه ها و روش ها به حقیقت خویش رسیده ام. من تنها با یک نردبام تا بلندایی بر نشدم که بر آن چشمانم را در دوردستانم دور می زند. و همیشه راه را به اکراه پرسیده ام. نوشته های نیچه سراسر پر است از استعاره، البته آنچه به عنوان استعاره گفته می شود تنها نوع ادبی آن نیست گر چه این نوع را نیز دربرمی گیرد. - حمید صداقت . روزنامه اعتماد -
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:8 توسط مه دی
|
آواره و سایه اش
"آواره و سایه اش"،نخستین بار در سال 1879 به صورت پیوست و مکمل کتاب "انسانی،بس بسیار انسانی" و بعدها به صورت مستقل ،منتشر شد.این کتاب در پایان دورهء نخست تفکر نیچه و پس از "زایش تراژدی" و "تأملات نا بهنگام" نگاشته شد."آواره و سایه اش" در بردارندهء گزین گویه هایی است با ساختاری مبتکرانه و منحصر بفرد.اثر با گفتگوی تأمل برانگیز "سایه" با "آواره"،که شاید کنایه از دو پارهء وجود آدمی باشند،آغاز می شود.سایه که تا کنون خاموش بوده اکنون از خاموشی آواره در شگفت شده و می خواهد به او مجال سخن گفتن بدهد.آنگاه در 350 پارهء کتاب، نیچه از رمانتیسم، اخلاق، نثر ، ادبیات، موسیقی ،طبیعت و غیره سخن می گوید؛تا در پایان باز به این پرسش برسد که:« تو کجایی؟کجایی تو؟ » دوره های زندگی - دوره های اصلی در زندگی آن زمانهای کوتاه سکون اند،در میانه،ما بین برآمدن و فرو نشستن یک اندیشه یا احساس حاکم. - پاره 193 آثار بزرگ و ایمان سترگ - کسی آثار بزرگی پدید آورده بود اما رفیقش ایمان سترگی به آن آثار داشت.آن دو از هم جدایی ناپذیر بودند؛ ولی اولی آشکارا وابستگی تام و تمام به دومی داشت. - پاره 234 سبک سترگ - سبک سترگ زمانی شکل می گیرد که امر زیبا(زیبایی) بر هیولای کریه پیروز شود. - پاره 96 شریف ترین فضیلت - در نخستین عصر والای انسانیت،دلیری در شمار برجسته ترین فضایل است؛ در دومین اش،دادگری؛ در سومین آن؛ میانه روی؛ در چهارمین، فرزانگی.ما در کدام عصر می زی ایم؟تو در کدام عصر می زی ای؟ - پاره 64 عذاب وجدان - گزش وجدان همانند گاز گرفتگی سگی ست از سنگی و چیزی جز حماقت نیست. - پاره 38 طلا - هر فلزی نمی درخشد.لطیف ترین درخشندگی ها از آنٍ ناب ترین فلزهاست. - پاره 340 نرم خو ترین - اگر انسان مدام بی اندازه تکریم شود و اندک بخورد، نرم خو ترین کس می شود. - پاره 253 راه رسیدن به برابری - چند ساعت کوه نوردی کردن از یک جانور رذل و عاطل و باطل و یک قدیس دو مخلوق تقریبا" یکسان می سازد.خستگی،کوتاه ترین راه رسیدن به برابری و برادری ست.و سرانجام آزادی نیز با خواب بر آنها افزوده می شود. - پاره 263 مرگ - نگاه مطمئن به مرگ می تواند به کام هر زندگی قطره ای گوارا و سودمند از رندی و بی پروایی بچکاند. و اکنون شما ای روان درمانگران! از آن قطره ای زهر آگین و بد طعم ساخته اید که تمام زندگی را انزجار آور می کند. - پاره322 گواه عشق - کسی می گفت:« در دو نفر هرگز چندان ژرف تأمل نکرده ام و این گواه عشق من به ایشان است.» - پاره 301 خندیدن و لبخند زدن - هر چه جان طربناک تر و مطمئن تر شود،آدمی به همان نسبت،قهقههء ناب و بلند را بیشتر از یاد میبرد؛به عکس لبخندی جاندار(و روحنواز) مدام در می جوشد؛ نشان شگفتی اش از خوشی های بی شمار و نهان مانده در بطن هستی نیک. - پاره173 موسیقی امروز - موسیقی مدرن با شش های نیرومند و اعصاب ضعیفش، اول ازهمه ازخویشتن خود دهشت می کند. - پاره 166 چرخ و ترمز - چرخ و ترمز، وظایفی مختلف دارند، اما یک وظیفهء یکسان نیز دارند: به درد آوردن یکدیگر - پاره 341 خطر زبان برای آزادی روحی - هر واژه، یک پیشداوری است. - پاره 55 مسافر متفنن - مثل حیوانات از کوه و کمر بالا میروند،احمق وار و عرق ریزان؛انگار دیگران یادشان رفته بود به ایشان بگویند که میان راه چشم اندازهای زیبایی هم هست. - پاره 202
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:14 توسط مه دی
|
از نیچه تا مكتب فرانكفورت(قسمت پایانی) حال نگاهی به برداشت های نیچه از كانت می اندازیم تا دستاوردها و كمبودهای اساسی اندیشه كانت را سبك و سنگین كنیم. در ابتدا دستاوردها و جنبه های مثبت اندیشه كانت را برمی شمریم. ۱- از نظر نیچه، كانت نقش فعال و خلاقیت شناسنده(=عاقل) را در بازسازی واقعیت بیرونی (=معقول) درك كرده است، یعنی تفكیك كانتی میان واقعیت عینی و واقعیت مورد شناخت دستاورد مهمی می باشد. البته برای كانت بازسازی مذكور كاملاً ذهنی است در حالی كه نیچه آن را نیز جسمی و زیستی می داند. اكنون ایرادهای اندیشه كانت از نظر نیچه را برمی شمریم: ۱- نیچه تفكیك كانت میان پدیده و ذات یا چیز فی نفسه را قبول ندارد. در واقع، او تفكیك های دوگانه كانت را اصولاً نمی پذیرد. برای روشن كردن موضع نیچه در برابر كانت به برداشت ژیل دلوز اشاره خواهیم كرد. از نظر ایشان نیچه فیلسوف ارزش ها و معناست و در واقع صحنه و رسالت فلسفه را جور دیگری می بیند. از نظر نیچه فلسفه نقد ارزش هاست در حالی كه ارزش در بینش فلسفی كانت به طور اساسی مطرح نمی شود: نقد واقعی شكل گیری و تكوین این ارزش ها را مطرح می كند ولی كانت هرگز به منشا و آفرینش این ارزش ها مراجعه نمی كند. نقدی كه نیچه از ارزش ها می كند همراه با پذیرش ارزش های موجود نیست، كاری كه كانت انجام می دهد. نقد نیچه، نقد تبارشناختی است. همانطور كه ماركس دیالكتیك هگل را «بر روی پا» قرار داد نیچه هم نقد كانت را سرپا كرد. در چهارچوب بینش نیچه نقد كانت «وارونه»، «آبكی» و سازشكارانه است و نقدی است سنتی و «محترمانه»! |
